سحر گاه بود . سيد كتابي را كه چند لحظۀ قبل برداشته بود، به زمين گذاشت و بعد دست به پيشاني اش برد و مشغول شد . فكر نبود بلكه آشوب بود .سيد خودش بود كه ناگهان در خانه اش را كوبيدند ،رشته افكار سيد پاره شد و آشفته حال خودش را به در حياط رساند .تا در را باز كرد چشمش به مرد غريبه اي افتاد كه در عمرش نديده بود . ريش آن مرد حنايي رنگ و قدش بلند بود . عمامۀسفيدش فرم خاصي داشت .لباسش هم به لباس مردمان آن روز شباهتي نداشت .نگاهش نافذ بود. تا نگاهشان در هم آويخت؛اول شيخ سلام داد و بلافاصله گفت :«من شاه حسين ولي هستم ؛خداوند مي فرمايد :در اين 18 سال چه وقت تو را گرسنه گذاشته ام كه حالا مطالعه ات را رها كرده اي وبه فكر افتاده اي كه روابط ايران و عراق تا كي تيره مي ماند و كي براي ما پول ميرسد ....خداحافظ شما !» سيد بدون آنكه چيزي بگويد و يا بپرسد جواب داد : خداحافظ .

سيد طبق معمول هر روز ،بين الطلوعين به وادي السلام نجف رفت و بازقدم زنان به سر قبرها رفت و مثل هميشه برايشان فاتحه خواند .در همان موقع ناگهان قبري را ديد كه وضع ظاهر ي اش با ديگر قبور فرق داشت و معلوم بود كه قبر محترمي است با كنجكاوي نوشته قبر را خواند و انگشت حيرت به دهان گرفت ؛بعد از احترامات فراوان نوشته بودند :«قبر مرحوم شاه حسين ولي »كه تاريخ فوتش به 300سال قبل باز مي گشت . حال اين سؤال براي علامه مطرح بود:«مبدأ آن 18 سالي كه شاه حسين ولي گفته بود به كجا بر مي گردد ؟....حدود 9 سال بيشتر نيست كه در نجف هستم و حدود 25 سال است كه درس مي خوانم . پس مبدأ اين تاريخ كجاست ؟»سيد مدتي در اين باره فكر كرد تا اينكه مبدأ آن تاريخ را يافت .مبدأآن تاريخ معمم شدن سيد بود . سيد 18 سال قبل لباس سربازي حضرت ولي عصر عليه السلام را به تن كرده بود و از آن هنگام مورد عنايت الهي قرار گرفته بود .(محبوبي ،مجيد ،روح اخلاص (داستانهايي از زندگي علامه طباطبائي )،ص30-32)
منبع: http://khorshid-12.blogfa.com